![]() |
![]() |
|
| شعرهاي من |
|
اينگونه نيست كه آدمها تانكها عكس دسته جمعي چند شيرآب كه چكه مي كنند....
يا حتي قيژ قيژ ممتد يك لولا هنگام ِ غلتيدن تابيدن فرو رفتن.
عروسكهايي هستند كه به همان اندازه از غروب آفتاب واهمه دارند.
25 ارديبهشت ۹۱ آمل |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 10:51 توسط احسان درستی |
|
|
می گوید : رضا براهنی به شعر فارسی خیانت کرد ...
ایکاش من جای آن خبرنگار بودم و از او می پرسیدم : مگر شاعر وظیفه ی دیگری هم دارد ؟
اردیبهشت ۹۱ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 8:37 توسط احسان درستی |
|
|
گفت : من سلطان محمود غزنوی ام تند تکان دهنده ترین حرفت را بنویس وگرنه خواهی مرد
نوشتم : اقصی نقاط بوسه به گمانم سال 1380 البته شعریست از یک مجموعه که شماره ایی داشت ..
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 21:5 توسط احسان درستی |
|
|
یک نعلبکی سبز رنگ سفالی بدجوری فکرم را به خودش مشغول کرده....
شبیه یک قطعه ی دکوری برای روی میز یا دیوار شاید هم یک زیر سیگاری نمونه ی چشم نوازی از یک آشغال فرهنگی. به دلایل مشابه در همین زمان کوتاه سه عدد از آن فروخته شد.
من اما اگر نعلبکی را می خریدم استفاده ی دیگری از آن می کردم : می پرستیدمش. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت 23:17 توسط احسان درستی |
|
|
نیما دشمن چه بود ؟ آیا وقت آن رسیده است که من دشمن نیما باشم ؟
وطن من کجاست ، وقتی که من یک ساعت سویسی دارم که قادر است کنار کوسه ها شنا کند؟
آیا من حاضرم از وطنم دفاع کنم ، آیا این مثل حساب کردن پول میز است؟
آیا پدر من مرد شریفی است، چرا من برای او هیچ احترامی قائل نیستم ؟
چرا بعضیها مارا برِِ و بر نگاه میکنند وقتی که با هادی هرچه بدوبیراه است نثار نه نه هامان میکنیم
آیا زن یعنی روش گفتن بعضی چیزها؟
چرا صنوبرهای من مثل بید میلرزند
آیا این جمله درست است : آزادی یعنی چند تا میکروفن
مادر چرا اینقدر مطمئن است ؟
آیا ما چیزی بیشتر از چند شبکه ی تلویزیون میدانیم ؟
آیا برق احساسات من هنوز وصل به صفحه ی تقویم است ؟
راستی چرا ما همیشه برنده ایم ؟
بهتر نبود به جای نماز خواندن برای خدا کف می زدیم ؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت 18:44 توسط احسان درستی |
|
|
چقدر دوست دارم برای خودم یک فرفره باشم و برای تو یک کفش قرمز خوش رنگ که هم مرا بدوی و هم مرا بچرخی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم آذر 1390ساعت 12:31 توسط احسان درستی |
|
|
حبابهای ما به هم می خورند
بی ترس بی دلخوری
از ترکیدن. |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم آبان 1390ساعت 1:11 توسط احسان درستی |
|
|
1. سنگ انداختن عبادت ما بود. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم مهر 1390ساعت 15:51 توسط احسان درستی |
|
|
تنم خواهش نوشتن تو را دارد و این خواهش غافل خواهد بود از رویدادها حوادثی که باعث آشنایی من وتو شد بحران کتاب لبخند های کاهی خام دستی ها غافل خواهد بود از زیبایی تو غافل خواهد بود از اینکه چگونه به نازکی از لای درب سنگین رد می شدی غافل خواهد بود از حرفهایی که رد وبدل شد
و من به این نوشتن هیچگاه ، حتی به شوخی عرض نکردم سرودن چرا که نگاه تو حتی نا غافل از این کلمات نگذشت و دستان تو به اشتباه نه بر شانه های مردی که می نویسد که بر روی چوب قهو ایی رنگ صندلی ننشست امان از این لحظه شماری تن
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم شهریور 1390ساعت 16:9 توسط احسان درستی |
|
|
هیچ معلوم نیست که این مجموعه های نیم کاره قرار است تا کی شروع شوند و من آنها را در همان ابتدا ناتمام به حال خود رها کنم ؛ انگار اشباحی برای مدتی کوتاه مرا دربرمی گیرند و آدم را به نوشتن های خیره سرانه ایی وامی دارند که در بدو امر گمان می کنم هیچ پایان قابل تصوری برای آنها نیست اما ..... این سری از شعرها البته هیچ ارتباطی با مجموعه های ناتمام قبل از خود چون کوههای ایران و حیوانات ندارند.
در ادامه 1.
من می خواهم به دیدار شمعدانی ها بروم و درباره ی پیشنهاد ازدواج ابر ها با آنها مشورت کنم در عوض در حل برخی مسایل مهم ریاضی به آنها کمک خواهم کرد علاوه بر اینکه آنها کارکردن با قیچی را نیز خواهند آموخت.
2. هنگام چیدن کتابها در قفسه های کتابخانه زنبورها به من حسابی کمک کردند من نیز در عوض تمام پشت بام کندو را برای آنها چراغانی کردم جشنی در پیش دارند.
3. برای لوله های آب یک ساعت توضیح دادم که پیدا کردن ضامن برای وام بانک چه کار نفرت انگیزی است آنها هم بر خلاف عادت همیشگیشان حمام را به کام همسایه های من زهر کردند.
4.
هر روز صبح با صدای بسته شدن در ماکروفر از خواب می پرم من نیز به اعتراض دگمه های آن را قبل از رفتن به سر کار با انگشتانم نوازش می کنم.
5. ماشین لباسشویی خانه ی ما برخلاف تمام برادران و خواهران خویش وقتی که احساس سنگینی می کند راه نمی رود شروع به خواندن شاهنامه می کند.
مرداد 90 |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390ساعت 20:17 توسط احسان درستی |
|
|
... از بیخ ناتوان از گفتن حقیقت – فلینی
زنان گندم زاران دور زنان روستاهای من زنان بعد از باران کنج یک مکالمه ی لذیذ نشسته اند و نخ می ریسند؛ ... یکیشان پستان به دهان کودکی نهاده است و یکی دیگرشان مرا می نگرد با بزغاله ای در آغوش خویش و دیگران پاک بی خیال من روی خاکها ... سلام سلام ای دروازه های ولرم بالیدن ای لثه های نرم سلام سلام ای دامن های پاک ای بوسه های پر از کودک سلام سلام ای التهاب خاک ای اشکال نورانی سلام سلام ای جهالت ملکوتی ای مکالمه های شهوانی ای زنان شلخته ی خوشبخت بهار 76 - کرمانشاه |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم تیر 1390ساعت 8:19 توسط احسان درستی |
|
|
قرار است که شعرها چاپ شوند
قرار است که خانه را عوض کنیم برویم یک خانه بهتر قرار است که فرصت کنیم و بچه دار شویم، خسته شدیم از اینکه ادای حرف زدنشان را در آوردیم قرار است اگر دختر شد به او بگویم: نیکان
قرار است آرزوی نوشین برآورده شود ، پسر باشد به او بگویم : . . قرار است هرجا که رفتیم این خیابان را هم با خودمان ببریم قرار است صاحبخانه ی بعدی آدم خوبی باشد قرار است که مثل اینجا گلها را ما آب دهیم قرار نیست که گلها مال صاحبخانه باشد و بعد پول آبش را ما بپردازیم قرار نیست ما درختها را آب بدهیم و او خرمالو ها را با زنش به تنهایی بخورد ما فکر می کنیم که او و زنش خرمالو ها را حتی به دختر هاشان هم نمی دهند قرار نیست او با نردبانش و با دستان بلندش هر بلایی که دلش خواست سر ما بیاورد قرار است اگر اینجا ماندیم بگویم: بی خیال قرار است برگهای زرد حیاط را ما جمع کنیم و به هر کس که فکر می کند برای اینکار از ما بهتر است سنگ پرت کنیم
قرار است عکسش را گیر بیاوریم و دو تا شاخ برایش بکشیم . . . قرار است برای نوشین یک گل سر بخرم قرار است برویم خانه ی پیمان و عسل ، حسابی شراب بخوریم و حسابی سیگار بکشیم قرار است هوای تهران از امروز گرم شود قرار است خورشید از امروز دیگر دیر نکند قرار است خورشید دیگر فکر نکند اینجا خانه خاله است (همیشه یک لرزش خفیفی هست همیشه .) قرار است بلایی سر سرفه ها بیاوریم قرار است هر چه دندان فاسد داریم بکشیم قرار است به قول یکنفر: سقوط کنیم در یک پیت حلبی سوراخ سوراخ
از آنها که سپور ها و شبگرد ها در آن آتش روشن می کنند و دورش جمع می شوند . . قرار است که مادر دوباره به ما شیر دهد و ما دوباره زبان باز کنیم قرار است نام هیچ چیز را از هیچ کس نپرسیم قرار است در کوچه ای دوردست ، در پنج سالگیمان به سینه های نارس یکدیگر چنگ زنیم ودر بوسه ای لبهای کوچکی را که دیگر بوی دود نمی دهند به همدیگر بفشاریم قرار نیست که عقربکها تحقیر شوند وسال به کوتاهی عمر یک ماهی قرمز باشد (علی پیر هادی گفت: داوود خواست دشمنانش را نفرین کند ، فرمود : خدایا آنها را به چرخهای ارابه تبدیل گردان)
قرار است که سال عوض شود مثل خیلی چیزها که عوض شد مثل ماشین ها ، خیابان ها ، دماغ ها ، رنگ چشم ها ، صداها . . قرار است که دیگر خسته نباشم ، دیگر ایراد نگیرم
قرار است که دم به ساعت بپرسم : راستی حال همه شما خوب است؟
قرار است سیگار راترک کنم وشراب را کنار بگذارم
قرار است خونریزی معده متوقف شود
خونریزی صدا بند بیاید
بهمن 1383
نارمکَ
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام خرداد 1390ساعت 16:43 توسط احسان درستی |
|
|
بهار می زندکه تو عطسه می کنی و بر شگرفی خطوط دیوارهای ما برگ های حساسیت شریف تو چمباتمه های خزانی خویش را لب سوزی می کنند بهار می تند گرده هایی را که به نشانه ی اعتراض در میدان هوای تو چون خفقان نور دور یک اسباب کاسبی جمع می شوند بحث ممانعت تو از قبول پیشنهاد زنبورها ست همان دلایلی که به شکل ورم خطوط نگاه تو را صحرایی می کند همان پافشاری بی ناموس شکوفه ها و غبارهای بی محلی تو در سگ سارون پیاده نوازی من که می دانم تقصیر باروهاست تقصیر دریاهاست بهار مرزهای ملاحت تو را در خطوط کویری هیچ غوغای جادو می برد بهار همان است که تو بر روی نوک انگشتهای پاها چنان بر می خیزی تا فقط کمی کمی نمک از روی ابرها برای پخت وپزت برداری دیده ام که در این عریانی لطیف زانوها پروانه ها سودای به دام افتادن دارند.
اردیبهشت ۹۰/
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم خرداد 1390ساعت 21:36 توسط احسان درستی |
|
|
(۱۰) به خاطر احترام عجیبی که لک لک ها برای تصویر نیاکانشان قائلند تمام طول آسمان پر از جای میخ شده |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم خرداد 1390ساعت 22:50 توسط احسان درستی |
|
|
move یاد یه عالم کون گنده می افتم که پشت دامن های گل گلی قایم شده بودند بچه ها داشتند اونارو دید می زدند وقتی زن ها کون هاشونو روی زین های دوچرخه می ذاشتند دوست داشتم قاطی اون بچه ها بودم
دوبار هم بدجوری از خواب پریدم شبا از زور خستگی وسط فیلما خوابم میبره تا صبحم بیدار نمیشم اما دوبار از خواب پریدم یه بارش وقتی بود که اون زنه النی سر نعش بی جان دوتا پسرش بدجوری عر میزد یه بار هم وقتی لیو اولمان داشت با مادرش حرف میزد و به او می گفت :چقدر از او متنفره اونم بدجوری گریه می کرد سیاووش خیلی باحاله هر وقت صحبت فیلم میشه واسه ت از اون صحنه ایی میگه که اون پسره داشت تختشو روغن کاری می کرد که وقتی شبا جلق میزد صدا نده خودشم دنبالش کلی می خنده هر وقتم میاد خونه ی ما میگه: حشیش آوردم یه فیلم بذار نوشین و شیوا ببینند خودمون بریم بکشیم music وقتی سوار تاکسی میشم یه سری آهنگ عوضیم با من سوار میشن بعضی وقتا همون آهنگ عوضی ها منو با خودشو بردن
age یه بار به هادی و امید گفتم باور بفرمایید تو این مملکت تا حالاشم به ما لطف شده که زنده ایم!
book ایمان کتاب مرگ قسطی رو واسه من خریده بود منم تا وسطاش خونده بودم که تولد هما شد منم پول نداشتم کادو پیچش کردم دادمش به هما interest سوراخ کلید جریان اینه که من یه دختر عمه داشتم خیلی جلوی ما ادا می ریخت تا هم مارو می دید می پرید می رفت سرش یه چیزی می کرد ما هم لجمون در می اومد (آخه وقتی بچه بودیم فکر میکردیم طرف واسه خودش کوفتیه ) یه بار تو یه جزوه اش نوشتم : بی خود خودتو نپوشون ؛هر چی می خواستم از سوراخ کلید دیدم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390ساعت 18:50 توسط احسان درستی |
|
|
اگر یک روز تلویزیون نبینی به رادیو گوش ندهی یا روزنامه نخوانی دزدکی به حرفهای مردم داخل مترو گوش نکرده باشی اگر گیج ومنگ از خیابان عبور کرده باشی بدون اینکه ویترین مغازه ایی توجه تو را جلب کرده باشد اگر دلت نخواهد به تلفن ها جواب بدهی یا وقتی راننده ی تاکسی حرف می زند انگار که در جهان دیگری هستی بدون اینکه بخواهی بدانی برایت چه فرستاده اند پیامکهایت را Delete کنی تصمیم نگرفته باشی ایمیلت را چک کنی یا تصمیم نگرفته باشی راجع به همسایه فقط یک اظهار نظر کوچک کنی آیا چیزی هست که بخواهی به من بگویی؟
(دو)
عکسی از فیرابند دیدم فیلسوفی که همین تازه گیها مرد پیش بند بسته بود و ظرف می شست زیرش نوشته بود فیلسوف این عکس را خیلی دوست می داشت
.
.
.
تنها نوشیدن(سر وکله زدن ابدی با یک گیلاس ، یابه ته مانده ی داخل بطری لبخند زدن) ظرف شستن (مستی خودش را دارد به هیچ چیز فکر نمی کنی) و خواندن تابلو های داخل خیابان نام مغازه ها متوفیات بیل بوردها آموزش گیتار تخلیه ی چاه نشانی ها.....
(سه)
مدتی ست به یک حیوان خانگی فکر می کنم سگ مثل یک دوبرمن دیوانه به یک رفاقت بی خطر فکر نمی کنم دوستی ندارم که حسابی او را نیازرده باشم آپارتمان من البته جای مناسبی برای او نیست در ثانی داخل این محله هم نمی شود که سگ بود
.
.
اما من دلم می خواهد که یک سگ داشته باشم من دلم می خواهد باقی زندگیم را صرف یک سگ کنم
(چهار)
دزد توت فرنگی ها بودم وقتی مادر آنها را در قابلمه می چید وروی آنها شکر می پاشید بعضی وقتها عروس می شدم برای اینکه با دخترها بازی کنم یا ساعتها می ایستادم و به راه رفتن کلاغ خیره می شدم آدم کثیفی بودم وقتی که با صدای بلند پیش همه بچه ها به مژگان گفتم که من می دانم که پدر او معتاد است وبه همین خاطر در زندان است گریه ی او هنوز بند نیامده است خسته می شدم از اینکه باید مدتها روبه دیوار بایستم تا زنها لباسشان را تن کنند به قطرات زرد آب که روی تن مادرم سر می خوردند اشاره می کردم این ها چی اند؟
مادرم می گفت دارم می میرم بس که تو مرا اذیت کردی
.
.
.
ورودی شهرها آنجا که کامیونها پشت سرهم شب را به روز می رسانند و راننده ها دور هم جمع می شوند چای می ریزند وتریاک می کشند برایش احترام خاصی قائلم
27/3/88 |
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 15:57 توسط احسان درستی |
|
|
آن زمان کوچه ها برهنه بود
و آفتاب آفتاب خوب آفتاب داغ لباسهای چاک دار می پوشید و ما همگی در یک بعد الظهر تابستان سینه های سپیدش را حتی نوک قهوه ایی رنگش را وقتی که خم میشد از روی تراس دیدیم من و فرهاد و جعفر |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم اردیبهشت 1390ساعت 22:11 توسط احسان درستی |
|
|
(۱) شیرهای جوان پس از خوردن یک گوزن آفریقایی درخواست شراب سفید دادند. (۲) گنجشک ماده ی زیر شیروانی پس از سر در آوردن آخرین جوجه اش از تخم با رییس تماس گرفت و تقاضای سه روز مرخصی زایمان کرد.
(۳) مورچه ها به خاطر زمان زیادی که در طول روز صرف ماندن در ترافیک می کنند به یکدیگر فخر می فروشند.
(۴) ببرها هیچ مخالفتی با برگزاری مراسم تشییع جنازه ی بچه آهو نداشتند.
(۵) عمده ی سهام بانک را که در بورس عرضه شده بود یک زنبور تاجر خرید.
(۶) این کشف جدید میش ها را قادر می سازد حتی در هنگام گریختن از آخرین وضعیت هوا در تمام قاره ها مطلع شوند
(۷) در یک اقدام بی سابقه مارها از لایحه ی بستن کمربند همه ی سرنشینان حمایت کردند
(۸) بچه پنگوئن ها عروسکهاشان را برای کمک به کوسه ها به دریا پرتاب کردند. (۹) از این پس در فصل جفتگیری اسپرم نر به حساب تمام ماهی ها واریز می گردد.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام فروردین 1390ساعت 19:6 توسط احسان درستی |
|
|
چرا ما سنگها باید تمام دقایق عمر عزیز را پای شنیدن دلایل واهی شیشه ها صرف کنیم؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم فروردین 1390ساعت 15:19 توسط احسان درستی |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
قرار گیری شعرها هیچ ترتیب زمانی ندارد ...
نقاشی از هنرمند فقید علیرضا اسپهبد |
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1391 اسفند 1390 بهمن 1390 آذر 1390 آبان 1390 مهر 1390 شهریور 1390 مرداد 1390 تیر 1390 خرداد 1390 اردیبهشت 1390 فروردین 1390 |
| پیوندها |
|
هاراگيري پارادكس ثولين آگرانديسمان دلهره ........................... خانم معلم یادداشتهای روزانه ی یک سرباز مغولی |
|
RSS
|